ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
90
قصص الانبياء ( فارسى )
چنين گويند سبب جدا ماندن يوسف از يعقوب آن بود كه قومى را مهمانى كرده بود ، درويشى مستحق بوى بريانى يافته بود ، بخواست ، تغافل افتاد ، ندادندش . حق تعالى گفت بعزّت من كه آنچه دوستر مىدارى در اين جهان از تو باز ستانم تا عالميان بدانند كه درويش را نوميد نبايد كرد . پس سه روز يا هفت روز كاروانى بيامد و بدان نزديك چاه فرود آمدند « 1 » كسى را بطلب آب فرستادند ، دلو در چاه فروگذاشت . يوسف چون دلو بديد در آنجا نشست ، و رسن استوار بگرفت . چون ميكشيدند گران بود . چون بر سر چاه رسيد نگاه كردند صورت يوسف را ديدند . هرگز چنان صورت نديده بودند [ b 14 ] ، با يكديگر گفتند پرّى از چاه برآمد . چون يوسف بشنيد گفت من آدمى مظلومم . برادران آن « 2 » غلبه بديدند بيامدند و گفتند اين غلام ماست و گريخته است . يوسف خواست كه بگويد كه من كيم . شمعون برادر مهين گفت به زبان عبرى كه اگر بگويى كه من كيم ترا بكشم . يوسف خاموش شد و هيچ نگفت . قوله تعالى : فَأَدْلى دَلْوَهُ ، قالَ يا بُشْرى هذا غُلامٌ ، وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً . « 3 » نخستين بار كه آواز دادند قافله بشنيد بازگفتند خاموش باشيد تا ما اين از كاروانيان پنهان داريم . چون برادران آمدند و آن غلبه ديدند برخاستند و بيامدند و قافله جمع شدند و مهترشان مالك زعر « 4 » بود ، بيامد و گفت چه بوده است ؟ برادران گفتند اين غلام ماست و گريخته است ، و دزد است ، و چند روز است كه گريخته است اكنون در اين چاه باز يافتيم ، و ليكن ازو سير شديم اگر خواهيد بشما بفروشيم . مالك زعر گفت من خواهم كه بخرم « 5 » و ليكن با من درم و دينار نيست كه بهاى او بدهم و اين ديگر مردمان دل ندارند كه بخرند . « 5 » گفتند كه بهر چه بود ما
--> ( 1 ) - فرود آمد ( 2 ) - چون آن ( 3 ) - يوسف 19 ( 4 ) - زعر ( در متن گاهى « زغر » و گاهى « زعر » در ) نسخهء « بيا » : ذغر ( 5 ) - متن : بخيرم . . . بخيرند